کمی ارام تر

باید به او بفهمانم که نباید از آن دست کسانی باشد که چون چنگال ندارند خود را خوب تصور می‌کنند! باید بتوانیم ظالم باشیم و آن موقع ظالم نباشیم، ظالم نبودن، هنگامی که توانایی آن را نداریم هنر نیست!

بیسوادی

بی سوادی دوگونه است:

🔺بی سوادی سیاه :

شکلی از بی سوادی است که در نخستین نگاه، دیده می شود

اینکه چه کسی نمی‌تواند اسم خود را روی برگه‌ی کاغذ بنویسد یا تابلوی یک خیابان را بخواند

ارزان‌ترین نوع بی سوادی است، که می‌توان با آن مبارزه کرد

اما موضوع هراسناک 🔻بی سوادی سفید است :

کسانی که در ظاهر توانایی خواندن و نوشتن دارند

هر روز در فضای حقیقی و مجازی، می‌نویسند و حرف می‌زنند

کسانی که انبوهی از مدارک آموزشی و درجات و گواهینامه‌هارا در کیف خود جابجا می کنند

اما، هنوز در ساده‌ترین تعامل ها و ارتباط‌ هاو خوانش ونگارش کلمات دچار چالش‌های جدی هستند وچنته اشان از موهومات و شبه علم پراست

این شکل از بی سوادی "بی سوادی سفید" است

چرا که در نگاه اول، دیده نمی‌شود

این بی سوادی به سادگی قابل سنجش نیست و در آمارها ثبت نمی‌شود

این نوع بی سوادی ، وقتی با انواع مدارک رنگارنگ دانشگاهی ، تاییدو تقویت شود

ندانستن مرکب را باعث می‌شود

حالا فرد به ابزارهایی جدید برای تقویت بی سوادی خود و دفاع از باورهای نادرست خود مجهز گشته است

و متاسفانه درد امروز جامعه ما از نوع بیسوادی سفید است.

زندگی

روزی می‌رسد که نسبت به همه چیز بی تفاوت می‌شوی

نه از بدگویی های دیگران می‌رنجی

و نه دلخوش به حرف های عاشقانه ی اطرافت.

به آن روز می‌گویند: پیری

آن روز‌ ممکن است برای برخی پس از سی سال از اولین روزی که پا به این دنیا گذاشته اند فرا برسد و‌ برای برخی پس از هشتاد سال هم هرگز اتفاق نیفتد...

خودتان را سر چیزهای بیهوده پیر نکنید

زندگی را باید زندگی کرد

زمان

زمان آدم‌ها را دگرگون می‌کند اما تصویری را که از آنها داریم ثابت نگه می‌دارد.

هیچ چیزی دردناک‌تر از این تضاد میان دگرگونی آدم‌ها، و ثبات خاطره نیست ...

عجیب

آدم‌ها عاشق ما نمی‌‌شوند. آدم‌ها جذب ما می‌‌شوند.

در لحظه‌ای حساس، حرف‌هایی‌ را می‌‌زنیم که شخصی‌ نیاز به شنیدنش داشته.

در یک لحظه‌ی حساس‌، طوری رفتار می‌‌کنیم که شخص‌، احساس می‌‌کند تمام عمر در انتظار کسی‌ مثل ما بوده !

در یک لحظه‌ی حساس‌، حضور ما‌، وجودِ شخص را طوری کامل می‌‌کند که فکر می‌کند حسی که دارد نامی‌ جز عشق ندارد.

آدم‌ها فکر می‌‌کنند که عاشق شده‌اند. آدم‌ها فکر می‌‌کنند بدون وجود ما حتی یک روز دوام نمی‌‌آورند.

آدم‌ها فکر می‌‌کنند مکمل خود را یافته‌اند... آدم‌ها زیاد فکر می‌‌کنند...

آدم‌ها در واقع مجذوب ما می‌شوند و پس از مدتی‌ که جذابیت ما برایشان عادی شد ، متوجه می‌‌شوند که چقدر جایِ عشق در زندگی‌‌شان خالیست...

می‌‌فهمند در جستجوی عشق‌های واقعی‌ باید ما را ترک کنند!

تمامِ حرفِ من این‌ست که کاش آدم‌ها یاد بگیرند که «عشق پدیده‌ای حس کردنی‌ست نه فکر کردنی» و کاش بفهمند که بعد از رفتنشان ، عشقی‌ را که فکر می‌کرده‌اند دارند چه می‌کند با کسانی‌ که حس میکرده اند این عشق واقعی‌ ‌ست.

امان از آدمها

امان از آدم‌ها که نمی‌شود شناختشان،

که با ابهاماتشان گیج و خسته‌ات می‌کنند و به هم‌ا‌ت می‌‌ریزند.

امان از آدم‌ها که سرِ ناسازگاری دارند با ثبات و سکون و به چشم به هم‌زدنی تغییر می‌کنند.

امان از آدم‌ها که تا یاد می‌گیری به ساز دلشان برقصی، ساز جدید کوک می‌کنند و تو را به ادامه‌ی دوست‌داشتنشان مشکوک...

آخ... امان از آدم‌ها... امان از آن‌ها که با رفتارشان کاری با تو می‌کنند که ترجیح می‌دهی دوست داشتنت را خاک کنی، احساست را بالا بیاوری و دیگر اسمی از آن‌ها نیاوری.

درست گفته‌اند:

بعضی‌ها از دور خواستنی‌ترند!

تجربه شخصی من

بسیاری از «دوستت دارم» و «عاشقتم»‌هایی که در زندگی می‌شنویم یک عبارت پنهان قبلش دارد که معمولاً وقتی متوجهش می‌شویم که دیر شده:

«تا وقتی منافع من رو تامین کنی...»

بیخیال آدمها

به خودت بیا...

لیاقت تو بیشتر از این هاست که توقف کنی و خودت را برای افراد حقیری که تو را بی‌بهانه قضاوت می کنند توضیح دهی. اینها اگر قرار بود بفهمند که قضاوت نمی کردند.هیچ کس به اندازهٔ خودت به مسائل و دغدغه هایت اشراف ندارد، این تو هستی که باید درست را از نادرست تشخیص بدهی و گام برداری

منطق هم همین را میگوید؛این که در زندگی هرکسی، تصمیم گیرنده و قاضی، خودش است و خدایش، نه مردم.

قضاوتت که کردند، خودت را به نشنیدن بزن و با بیخیالی تمام، راهت را ادامه بده،کاری که تمام انسانهای موفق تاریخ کرده اند.

ساعت

ساعت دروغ می‌گوید. زمان دور یک دایره نمی‌چرخد. زمان بر روی خطی مستقیم می‌دود. و هیچگاه، هیچگاه، هیچگاه باز نمی‌گردد. ایده ساختن ساعت به شکل دایره، ایده جادوگری فریبکار بوده است. ساعت خوب، ساعت شنی است. هر لحظه به تو نشان می.دهد که دانه‌ای که افتاد دیگر باز نمی‌گردد. و به یادمان می‌آورد که زمان خط است نه دایره و زمان رفته دیگر باز نمی‌گردد. نه افسوس، نه اصرار، بر اين خط بی انتها تاثيری ندارد. تفسيرش بماند برای اهل‌اش. همين. فریبی که ما را خرسند می‌کند بیش از صد حقیقت برای ما ارزش دارد.

ازدواج

چرا ازدواج نکردی؟

پیش نیامد...اول ها فکر می‌کردم کارهای مهم تری باید بکنم. بعد فکر کردم باید با زنی در مسائل مثلاً خیلی مهم تفاهم داشته باشم. دیر فهمیدم که تفاهمی مهم‌تر از این نیست که مثلا دیوار را چه رنگی کنیم و اسباب خانه را چه جوری بچینیم و تابلوها را کجا بکوبیم و شام و ناهار چی درست کنیم و سر همه این ها با هم بخندیم!

چند بار بخون

ما هیچگاه هیچکس را از دست نمی‌دهیم بلکه فقط رابطه‌هایمان تغییر شکل می‌دهند. ممکن است جسم کسی در کنار ما نباشد اما همواره در درونمان حضور خواهد داشت. هر رویدادی در زندگی من، هر شبی که به بی‌خوابی گذشت و تمام اشک‌هایی که ریختم مرا در مسیر سفر روحم به پیش برده است.

ارتباط با نویسنده وبلاگ

برای ارتباط با نویسنده وبلاگ

از طریق واتساپ در تماس باشید

۰۹۳۵-۱۹۸۸۲۷۱

دروغ

یک دروغ کوچک

با خود هزار و یک دروغ دیگر می‌آورد؛

زیرا تو مجبور می‌شوی از آن دفاع کنی

و از دروغ نمی‌توان با حقیقت دفاع کرد.

آدمها

هیچ آدمی رو واسه خودت بزرگ و مهم نکن!

برای فرار از تنهایی ، برای اینکه آدما رو کنار خودت نگه داری ارزش خودت و داشته هاتو نیار پایین!

فکر نکن فقط وقتی کنار یه نفر باشی ارزشمندی ، نه!

به خودت فکر کن ، خودتو دوست داشته باش ، خوبی های خودتو ببین ، بیشتر بدردت میخوره!

برا وجود خودت ارزش قائل شو و هر کسی رو به حریم خودت راه نده ! چون یهو به خودت میای میبینی برا کسی از همه چیزت گذشتی

که برا وجودت ذره ای ارزش قائل نیست! درحالی که خیلیا بهتر از اون ، آرزو یه دقیقه کنارتو بودنو دارن...

تمام حرفم اینه که قدر خودتو بدون رفیق و به هر کسی بها نده...

ازدواج

ﻣﺎ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺷﺎﺩﮐﺎﻣﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽﮐﻨﺪ؛

ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺣﻔﻆ ﺭﻭﺍﺑﻂ ﮐﺎﺭ ﺳﺨﺘﯽ ﺍﺳﺖ ...

ﻣﺎ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩﯾﻢ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻥ ﮐﻨﯿﻢ؛

ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﻫﯿﭻﮐﺲ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﻓﮑﺮ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ ...

ﻣﺎ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩﯾﻢ ﻫﻤﻪﯼ ﻧﯿﺎﺯ ﻣﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﻃﺮﯾﻖ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﺮﻃﺮﻑ ﺷﻮﺩ؛

ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺴﺘﯿﻢ ﻣﻬﻢﺗﺮﯾﻦ ﻧﯿﺎﺯ ﻣﺎ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ؛ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻥ ﺧﻮﺩ ...

ﻣﺎ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩﯾﻢ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺷﺪﻥ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮﻣﺎﻥ ﮐﺎﻣﻞ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ؛

ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺑﻪ ﺩﻭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﮐﺎﻣﻞ ﻧﯿﺎﺯ داشتیم...

ما فکر می‌کردیم مرد باید قوی باشد و از زن مراقبت کند؛

نمی‌دانستیم قرار است که ما از یک دیگر مراقبت کنیم....

ما فکر می‌کردیم اگر به دنبال اهداف شخصی و رشد خود باشیم بی‌وفایی است؛ نمی‌دانستیم بیش از حد به حریم یک دیکر وارد شدن چقدر می‌تواند خفقان آور باشد...

ما فکر می‌کردیم وقتی طرف مقابل رشد کند، تهدیدی برای دیگری است؛ نمی‌دانستیم هر کدام آن قدر خوب هستیم، که احساس تهدید شدن نکنیم...

فکر می‌کردیم هر کس در خواست کمک کند ضعیف است؛ نمی‌دانستیم همه به کمک نیاز دارند..

فکر می‌کردیم پول ما را ایمن می‌کند؛ نمی‌دانستیم که امنیت؛ یعنی بدانید که می‌توانید زندگی‌تان را بسازید، و در کنارش مادیات هم قرار دارد..

فکر می‌کردیم دیگری به ما عشق نمی‌ورزد؛ نمی‌دانستیم که ما عشق او را احساس نمی‌کنیم و نمی پذیریم...

او گمان می‌کرد من خوشحالم نمی‌دانست چقدر ترسیدم...

من گمان می‌کردم او خوشحال است؛ نمی‌دانستم چقدر ترسیده است... ما نمی‌دانستیم...ما فقط نمی‌دانستیم...خیلی چیزها بود که نمی‌دانستیم...